خداحافظی با صد و بیست چهار هزار پیامبر
طی چند وقت گذشته از چند نفر شنیدم که می گفتند از آدم تا خاتم کلاً حداکثر ٧-٨ هزار سال فاصله بوده و با توجه به تعداد پیامبران که ١٢۴ هزار نفر بوده اند و تمام آنها در منطقه ی خاورمیانه، چگونه این همه پیامبر پیاپی آمده؟! من هم به آنها می گویم که باری تعالی فرموده که خود حضرت خاتم الانبیاء (هر گونه ارتباط موضوع با قرارگاه خاتم را تکذیب می کنم) بشری است مانند ما و فقط به او وحی می شود. از سوی دیگر تعداد پیامبرانی که به آنها وحی می شود بسیار اندک است و در نتیجه سایر آنها (یکصد و بیست و چهار هزار منهای پنج یا شش یا عددی چنین که با تقریب خوبی همان یکصد و بیست چهار هزار می شود) افرادی هستند دقیقاً مثل خود ما. همچنین می گویند جناب آدم هم پیامبر بوده اند. پیامبری برای دو نفر در ابتدا و چند نفر کمی بعدتر. خیلی های دیگرشان هم همینطور بوده اند. پیامبری بریا خود همسران! فرزندان و گوسفندانشان. با جمیع این موارد آیا یکصد و بیست و چهار هزار پیامبر زیاد به نظر می آید؟
با تمام این حرف ها نمی گویم که حتماً این تعداد درست است. اما از سوی دیگر خیلی هم غیر منطقی به نظرم نمی آید. شما تصور کنید در همین زمان خودمان در هر شهر و روستایی حداقل یک امامزاده داریم. در نزدیکی های بابل جایی بود که گنبد و گلدسته می ساختند. گویی امامزاده ها همچنان در حال تکثرند! حال شما تصور کنید با چنین پذیرشی از این امر آیا آن عدد برای انبوه جماعت خاورمیانه زیاد است؟
تازه دوستان باید به این عدد تعداد پیامبران دروغین را نیز بیافزایند تا عمق هدایت پذیری! این جماعت روشن شود.
چندی پیش به نتیجه ای رسیده بودم و دیشب گویا تکمیل شد! پیش از این می گفتم که هیچ کس مانند رئیس جمهور فعلی به نحوی شایسته نتوانسته راه امام ! را ادامه دهد. کمی به اتفاقات اوایل انقلاب و اکنون توجه کنید اگر با من هم عقیده نبودید هرچه خواستید به من بگویید. دیشب هم به این نتیجه رسیدم که هیچ حکومتی در تمام طول تاریخ و تمام سرزمین ها به خوبی جمهوری اسلامی نتوانسته راه پیامبر را ادامه دهد. در این گزاره هم اگر شک دارید به اتفاقات صدر اسلام و این ٣٢ ساله به خوبی بنگرید. غرض تأیید کسی یا تکفیر دیگری نیست. منظورم این است که مشکلاتمان ریشه دار تر از این حرف ها است.
...............................................................................................................................
دو روز پیش تصمیمی گرفتم و قولی دادم که کاری انجام دهم. فکر می کنم فرصت کمتری برای اینجا آمدن داشته باشم. دیگر خیلی هم حوصله ندارم. پس با قلبی مطمئن و دلی آرام از خدمت شما مرخص می شوم. قربون همتون.
آینده ی دور آینده ی بعید
عجب مردمان جالبی داریم. بندگان خدا فکر می کنند هر کس را که نمی دانند چه می کند کار مهمی می کند. و هر کسی که کار مهمی می کند خیلی مواقع بر آنها مقدم است. خسته شدم از بس از هر دری که خواستم بروم تو کسی جلو تر از من بود و کنار ایستاد تا ابتدا من بروم! این دو روز مدام این طور بوده! بندگان خدا از صبح تا شب زحمت می کشند و پیش خود فکر می کنند که ما عجب کار مهم و حساسی داریم. برای همه کارهاشان هم سئوال می پرسند. خیلی هم احترام می گذارند که من نمی دانم چرا! کاش یاد می گرفتیم که به چه احترام بگذاریم و چه چیز را ارزش بدانیم.
.
.
.
بعضی وقت ها کسانی در سر راهم قرار می گیرند که از مواجهه با آن ها تعجب می کنم. یکی شان همین آقایی که این دو روز با او سر و کار داشتیم. در کار مالی است اما سایر دانسته هایش به دانسته های مالی اش سنگینی می کند. اهل مطالعه و موسیقی. انسانی آرام و تحلیل گر. از آن آدم هایی که من دوست دارم به صحبتشان گوش دهم. تعجبم هم از این است که خیلی آدم هایی که سر راهم قرار می گیرند و یا سر راهشان قرار می گیرم نوعی حس مشترک بینشان وجود دارد. انگار از سوی مرجعی واحد به عمد انتخاب می شوند. این بار اما یک ویژگی دیگر در این آدم وجود دارد که در باقی آدم ها کمتر دیده ام. نوعی نقد رفتار گذشته خود و هم نسلانش که خیلی به دردم می خورد. خیلی نگرانم که اشتباهاتی که طی دو سه دهه قبل اتفاق افتاد تکرار شود و شنیدن این نقد ها می تواند از تکرار آن جلو گیری کند. ویژگی دیگر این آقا این است که از تباه شدن عمر نسل ما نگران است. چیزی که خیلی از بزرگترها! ذره ای از آن را هم حس نکرده اند.
شاید دیدن چنین آدم هایی نگرانی نزدیک آینده دور1 من را کمی کاهش دهد. شاید...
.............................................................................................................................
آنچه باید اتفاق بیفتد می افتد. من نگران بعد از آن هستم!
دور ترین شهر دنیا
فکر نمی کردم ساری اینقدر از تهران دور باشد! سه ساعت و نیم بیشتر راه نبود اما خیلی دور است! اگر راه ها را با دلتنگی ها بسنجیم اینجا دور ترین جای دنیا شده برای من...
بعضی ها دلشان جوان است و بعضی ها مغزشان! بعضی کودک درونشان زنده است بعضی روحشان مرده! من روحم زندگی وارونه ای را آغازیده!
می گویند شب اولی که هرجا می خوابی هر آرزویی کنی برآورده می شود! من همیشه یادم می رود آرزو کنم! کاش برای شب دوم هم تمدید می کردندش! احتمالاً من باز یادم می رفت!
اینجا هوا خوب است و آرام. هر چند آسمان آفتابی است اما دل ما گرفته. دلایلی دور و نزدیک دارد! ملالی نیست جز دوری شما...
برشی از زندگی یا تمام آن

...در سلول باز شد. این آخرین باری بود که درب سلول برایش باز می شد. سایه هایشان پیش از خودشان وارد سلول شدند. آمدند. از جا بلند شد. در دست یکی شان دستبندی بود. چرخید به سوی دیوار. دستبند را به دستش زد. دستبند سرد بود. هرکدامشان زیر یکی از دست هایش را گرفتند. می لرزید هم از سرما و هم ...
همه اش چند روز گذشته بود و برای اینکه این گونه پایان یابد خیلی زود بود. بحث چندانی نشده بود. انگار نه می خواستند متقاعد شوند و نه در پی رسیدن به حقیقت پنهانی بودند. نه دعوا و درگیری در کار بود و نه وعده ای برای رهانیدن خود. فقط سرما بود و تاریکی بود و سکوت بود و نوری دائمی و تکرار هایی که نشانه های زمان بود...
چیزی نمی خواست بگوید. می دانست که چه دارد می شود و بهتر می دانست برای چیزی که وجود نداشته دارد آمده می رود که برود! می دانست که لحظه ای بیش طول نمی کشد و دیگر تمام می شود. می دانست که هیچ کس در انتظارش نیست و هیچ کس او را به یاد هم نمی آورد. می دانست که دلی نخواهد سوخت و اشکی روان نخواهد شد. اما... داشت می لرزید. هم از سرما و هم از ...
هر کدام زیر یکی از بازو هایش را گرفته بودند و آرام راهرو را طی می کردند. صدای دمپایی می آمد. نور از میان در نیمه باز انتهای راه رو از پشت کسی که آنجا بود به راهرو سرک می کشید. به در رسید. یکی رفت و او هم و دیگری پشت سرش و هر سه از بین در و آنکه آنجا ایستاده بود گذشتند...
آسمان تیره بود و معلوم نبود کی است. سکوت بود و تاریکی و تیرگی و سرما و سرما و سرما... نور سرد پشت طناب از میان غبار ها آرام آرام می آمد. از میان طناب می گذشت به کسی که آنجا بود می رسید از او می گذشت و زیر قدم ها می رسید و با هر قدم مقداری از آن می مرد. زانو هایش هم می لرزید هم از سرما و هم از...
ایستادند. جلو آمد و چشم هاش را بست. طناب را بر گردنش انداخت. محکمش کرد. طناب هم سرد بود. بازوانش را رها کردند. عقب رفتند. شانه هایش می لرزید. زانو هایش هم. دندان هایش به هم می خورد. سرد بود و سرما با جانش آمیخته بود. می لرزید هم از سرما و هم...
به هم نگاهی کردند. و بعد به آسمان و باز به هم. و بعد هردو به آنکه نزدیک طناب بود. دریچه باز شد و او به یکباره پایین رفت. موج هایی در تنش پدید آمد. تکان هایی در پاهایش شکل گرفت. دمپایی ها به نوبت افتادند و دیگر تکانی نخورد. و دیگر نلرزید. گردنش به پایین خم بود و دست هایش پشتش در دستبند و هیکل در امتداد طنابش خطی بود میان زمین و آسمان و دیگر هیچ کس نبود. سرد بود اما دیگر نمی لرزید نه از سرما و نه از...
.............................................................................................................................
کاش کسی که برای اثبات وجودش و اطاعتش و متقاعد کردن آنان که آمدند و او به خود آفرین گفت، هزاران رسول فرستاد خود می آمد و سری به دل ها می زد و کاش آنکه نور آسمان ها و زمین است میان این همه تیرگی تلألویی داشت و کاش بجای آنکه آن همه از آتش خشم می ترساند و به باغ های لطف وعده می داد همین جایی که هستیم را کمی نزدیک تر به خود قرار می داد. کاش به جای ساختن آن خانه سیاه پوش سالی یک بار به خانه مان سر می زد و کاش به جای یک ماه مهمان کردن مان یک شب بر سر سفره مان می نشست و کاش به جای اینکه سال ها منتظر باشه که روزی توبه کنیم و برویم به سویش دستی دراز می کرد و به هر جایی که می خواست می برد و کاش آنکه خود تنها بود ما را اینقدر تنها نمی آفرید.
.............................................................................................................................
یک هفته ای تهران نیستم و احتمالاً اینجا هم! آمدید روی در بنویسید آمدیم نبودید!
تلخوش که صوفی ام الخبائث اش خواند
اگه انگور باشم و شراب شم مثل این می مونه که مومن باشم و کافر شم؟! یا اگه انگور باشم مویز شم مثل این می مونه که بچه باشم پیر شم؟ اگه انگور باشم و ساندیس شم مثل این می مونه که دختر باشم و عروس شم؟ اگه انگور نشم و آبغوره شم مثل این می مونه که جوون باشم و ناکام شم؟ اگه انگور باشم و رو شاخه بخشکم مثل این می مونه که تو ایران زندگی کنم؟! اگه انگور باشم و تو جعبه بگندم مثل این می مونه که پاک باشم و زاهد شم؟ اگه انگور باشم و خورده شم مثل این می مونه که عاقل باشم و عاشق شم؟
دوست دارم انگور بشم شراب بشم ناب بشم خراب شم خراب شم خراب شم خراب شم....
